پلاک بیست و هفت ِ کوچهی بنبست ِ ته کوچه فرزاد خونهمون بود .
روزی دو بار میتونستم برم و با بچههای تو کوچه بازی کنم . یه بار صبح بعد از صبحانه تا قبل ناهار .
یه بار عصر بعد از بیدار شدن از خواب تا قبل غروب .
چهارتا نوههای زهرا خانوم بودن و امیرِ آذر خانوم و میثم ِ تهکوچه و نوههای سرکوچهیی .
تا یه جاهایی یادمه که هفتسنگ بازی میکردیم و وسطی و یه چیزی که بهش میگفتیم توپ-دیواری و اینجوری بود که توپ دو لایه رو میکوبیدیم به دیوار و بعد هی بهش ضربه میزدیم و نمیداشتیم زمین بخوره .
بعدترش امیر و نوههای سرکوچهیی دوچرخه داشتن . اونا دوچرخه سوار میشدن و ما نگاشون میکردیم .
اونا بازی میکردن و ما فقط نگاشون میکردیم . حس بدی داشت . به بازی گرفته نشدن حس بدی داشت .
بزرگتر بودم ، مدرسه میرفتم که یه دوچرخهی سبز داشتم با دو تا چرخ کمکی . یه کمی بعدش اون چرخ کمکیا رو برداشتن اما از اون طرف تا خاکی میتونستم برم از این طرف تا سرکوچه که کلش شاید پنج دقیقه هم نمیشد .
امروز صفحهی جیمیلمو باز کردم و مونای شش سالهی کوچه فرزاد شدم که نشسته بود تو آفتاب سرکوچه و دوچرخه سواری بقیه رو نگاه میکرد و بازی نمیدادنش .
یه بار عصر بعد از بیدار شدن از خواب تا قبل غروب .
چهارتا نوههای زهرا خانوم بودن و امیرِ آذر خانوم و میثم ِ تهکوچه و نوههای سرکوچهیی .
تا یه جاهایی یادمه که هفتسنگ بازی میکردیم و وسطی و یه چیزی که بهش میگفتیم توپ-دیواری و اینجوری بود که توپ دو لایه رو میکوبیدیم به دیوار و بعد هی بهش ضربه میزدیم و نمیداشتیم زمین بخوره .
بعدترش امیر و نوههای سرکوچهیی دوچرخه داشتن . اونا دوچرخه سوار میشدن و ما نگاشون میکردیم .
اونا بازی میکردن و ما فقط نگاشون میکردیم . حس بدی داشت . به بازی گرفته نشدن حس بدی داشت .
بزرگتر بودم ، مدرسه میرفتم که یه دوچرخهی سبز داشتم با دو تا چرخ کمکی . یه کمی بعدش اون چرخ کمکیا رو برداشتن اما از اون طرف تا خاکی میتونستم برم از این طرف تا سرکوچه که کلش شاید پنج دقیقه هم نمیشد .
امروز صفحهی جیمیلمو باز کردم و مونای شش سالهی کوچه فرزاد شدم که نشسته بود تو آفتاب سرکوچه و دوچرخه سواری بقیه رو نگاه میکرد و بازی نمیدادنش .
0 پیام شما:
ارسال يک نظر