چای تلخ
February 08، 2010
January 26، 2010
- در راستای ِ از هر چی بدت بیاد سرت میاد ، نـَوَد خر است .
- نه فارسی وان بینم ، نه ویکتوریا رو میشناسم اما اینو میدونم که اون فیلمه که اسمش سخته ، یه پیرمردی داره که یه جمله ی جالب گفته ! تو هم اونو برای من گفتی که : " وقتی داری دنبال یه آهو میکنی اجازه نده که یه خرگوش حواستو پرت کنه " .
- دلم همچنان مسافرت میخواد .
- باز شروع شده . خوابم ، بعضی وقتا حتا شاید خیلی هم خوابم نبرده ، حس میکنم که از یه جایی دارم پرت میشم و بیدار میشم و تا کلی وقت دیگه خوابم نمی بره . این حس ِ افتادنه خیلی بده ، یه جایی بلندی که هیچ وقت نمی بینمش . هیچ جایی نیست . هیچ خوابی نیست که اول و آخر داشته باشه . تنها چیزی که هست افتادن ِ منه از یه جای بلند تو یه فضایی که هیچی نیست .
- دارم ادا در میارم . ادای آدمای خوشحالی رو که هیچ ربطی به حال ِ الانم نداره . بـَدم . چـِمه؟ نمیدونم . دلشوره ی کوفتی ِ یه چیزی رو دارم که نمیدونم چیه . ناراحت ِ یه چیزی هستم که نمیدونم چیه . دلخورم از خودم و همه ، نمیدونم چرا . امتحانامه . درس دارم . کارِ تلنبار شده دارم . غم دارم . الان آآآآآخـــه چرا ؟؟؟
- پازل مونالیزا داره کامل میشه . تو گفتی بهم که پازل خیلی چیزارو یادم میده . یکیش اینه که تکه های نشونه دار زودتر پیدا میشن . اینه که به زور نمیتونم یه قسمتی رو پر کنم ، باید درست باشه تا جا بگیره . این که اگه یه تکه یی پیدا نشد ، گرفتار ِ پیدا کردنش نشم ، برم سراغ یه قسمت ِ دیگه. خودش یه وقتی پیدا میشه . دارم سعی میکنم که یه جورایی با پازل زندگیم هم همین طوری برخورد کنم . دارم سعی میکنم که بفهمم و یاد بگیرم و انجام بِدم .
- طبعم شده دیوانه !
January 23، 2010
حریق خزان بود و تاراج باد.
من آهسته ، در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش ِ خاموش می سوخت ، گفتم :
- مسوز این چنین گرم در خود ، مسوز !
مپیچ این چنین تلخ بر خود ، مپیچ !
که گر دست بیداد تقدیر کور
تو را میدواند به دنبال ِ باد
مرا میدواند به دنبال ِ هیچ !
از شعر با برگ ، فریدون مشیری
January 18، 2010
- گاهی وقتا هم اینجوریه که صبح بیدار میشی خوبی ، صبحانه میخوری ، حاضر میشی میری سر کلاس هنوز خوبی . میری شرکت کلی با دوستات میخندی و مسخره بازی میکنی و بعد یهو یه جایی نمیدونی چی میشه که دیگه خوب نیستی . بعد تـَرِش نه تنها فقط خوب نیستی که بـَدم هستی . بداخلاقی ، ناراحتی . از چی ؟ نمیدونم . بد اخلاقم .
- بدانید و آگاه باشید که آقای فرمان فتحعلیان که خیلی دوستش ندارم یه آلبوم جدید داره به اسم با مردم بیگانه که آقای وحید جلیلوند که خیلی خیلی هم دوستش دارم ، یه دکلمه خوشگل داره توش و شاعر این شعر هم آقای حافظ ایمانی هست. میگه که :
شراب میدهند هان!دو دست را سبو بگیر * دو دست را بلند کن،بلند شو وضو بگیر
سبو وضو گرفته با شراب سرخ چشم تو * وضو گرفته با گلاب ناب سرخ چشم تو
بیا و سرمه ای به سایه های پلک شب بکش * و سرخی انار را به لب بزن،به لب بکش
عبیر و عود و مشک را،سپند دانه دانه کن * چــراغ داغ بــاغ را تجــلی جـــوانه کن
طلوع دف شمس رابه صبح من غزل بگو * دوبیت ازشکربخوان،سه مصرع ازعسل بگو
به احترام نور او قیام کن ، قیام کن * در آسمان ترین زمین ستاره زد سلام کن
- دلم مسافرت میخواد ، خیلی .
January 09، 2010
- ببین ، مهم نیست شنبه ژوژمان طراحی داشته باشی و یه کارِ آماده ی ِ پاسپارتو شده نداشته باشی . مهم نیست که امتحان تاریخ هنر داشته باشی و تا سلجوقی خونده باشی در صورتی که تازه سلجوقی اول بسم الله ِ . مهم نیست که ندونی فرق بهزاد و سهراب سپهری رو . مهم اینه که جمعه صبح ساعت 8 بیدار بشی و موهایی که بعد از حموم و خواب حالا فرفری شده رو سشوار بکشی و گوشواره قرمز گل دارتو گوشِت کنی و پاشی بری نایب صبحانه بخورین و با مامان ِ نی نی راجع به رژیم غذایی نی نی ِ 4 ماهه حرف بزنین و تو از سفر معنوی بگی و از کافکا در کرانه که نخوندی و اسمشو که تو ایران دخت دیدی و من از تریستانا بگم و از بازی ِ عاشقی ِ سیامک ِ تنها دو بار زندگی میکنیم . زندگی مگه چیه غیر از اینا ؟ مگه امروز صبح کاری مهم تر از خریدن عطر لالیک هم بود ؟ مگه میشد امروز جور ِ دیگه یی غیر از این هم باشه ؟
--- امتحانمو دادم . ژوژمان هم تموم شد . آروم ِ آرومم . باراد گوش میدم . دوست دارمش . دنیای ِ دیوانه دیوانه میبینم و بو ... . مشام ِ من سرشار از عطر شما .
--- گاهی وقتا یه محیط چقدر میتونه متفاوت باشه . گاهی وقتا کافه عکس چه جای ِ خیلی خیلی دوست داشتنی میشه . گاهی حتی میشه یه عالمه آدم باشه ، تو نباشی . یه عالمه صدا باشه ، تو نباشی . چای سبز ِ لیمویی باشه ، تو نباشی . یه عالمه عکس باشه ، تو نباشی . تو نباشی ... گاهی وقتا حتی اینجوری میشه باشه . توی ِ چه عالمی هستم با تو !
--- کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد !
January 05، 2010
- شاید یه روزی ، یه جایی ، یه کسی ازم شنیده باشه که تنهایی سینما رفتن دنیایی داره و هر وقت خودم دلم بخواد پامیشم میرم یه دونه بلیط میگیرم و چُس فیل به دست میشینم فیلممو میبینم و هیچ کس ازم نمیپرسه که چی شد الان و این چی گفت . یه روزی گفتم اینو . اما الان ، اینجا اعلام میکنم که غلط کردم 3 بار . امروز ساعت 5:30 که رفتم تنهایی تو سینما نشستم و فیلمو دیدم ، دلم میخواست که تو بودی و همون موقع که من از شنیدن صدای کمانچه ِ داشتم عشق میکردم ، تو میگفتی که ببین ! ایـــنه زندگی ! همون موقع که سیامک داشت با خانم دکتر حرف میزد تو میگفتی اِ ! عین ِ من ! شهرزاد که رفت دم ِ در ِ خونه سیامک نگام میکردی و میخندیدی.
- آره . اینجوریه خلاصه که یه روزی آدم از خواب پامیشه و لباس میپوشه و میره تو محله بچگیش که هنوز بعضی جاهاش همون طوری مونده . هِی همین طوری که تاکسی میره جلو ، تو میری عقب . اون کوچه ای که با دوچرخه سبزه ، دوهزار بار توش خوردم زمین . اون مغازهه که بعد از مدرسه میرفتم ازش کارت ِ قلب دار میخریدم که بدم به عشق ِ 14سالگیم . اون خونه ای که جلوی اتاقم یه درخت ِ چنار داشت که صبحا با صدای کلاغاش ار خواب بیدار میشدم . اتاقم که پرده ی آبی داشت که توش یواشکی با تلفن حرف میزدم و عاشق میشدم و عاشق میشدم و زندگی میکردم . انگار صد سال گذشته !
- میخوام برات مقدمه وودی آلن و بنویسم که برای هرج و مرج محض * نوشته . برای تو که این نوشته با صدای تو ، تو ذهنم میاد :
زندگی بعدی ِ من
چون در کتابهای قبلی در مورد زندگی فعلی من به اندازه ی کافی نوشته شده میخوام این بار درباره زندگی بعدیم بنویسم:خب زندگی بعدی من... میدونین این دفعه میخوام زندگیمو از آخر شروع کنم.فکرشو بکنین اولش عین زامبی ها از زیر یه خروار خاک بلند میشین و میرین ساکن خانه سالمندان میشین.اون جا روز به روز حالتون بهتر میشه و سر حال میاین تا اون جا که بعد از مدتی به خاطر اینکه حالتون از بهتر خیلی بهتر شده با تیپا میندازنتون بیرون اون وقت میرین سر کار . در همون روز اول کارتون یه مهمونی ویژه براتون میگیرن و یه ساعت طلا همراه با پاداش یه عمر خدمت دولتی رو بهتون میدن . بعد شما به مدت 40 سال همون جا کار میکنین تا اونقدر جوون بشین که بتونین از دوره بازنشستگیتون لذت ببرین.حالا مهمونی میرین، مهمونی میدین، حسابی خوش میگذرونین، چیز میخورین، قشنگ چیز میکنین یعنی تفریح میکنین.بعد آماده رفتن به دبیرستان میشین بعدش هم میرین دبستان که درساش خیلی راحتتر از دبیرستانه . اون وقت کلاس اول دبستان رو که تموم کردین تبدیل به یه بچه میشین و دیگه صبح تا شب فقط بازی میکنید.دیگه هیچ مسئولیت و هیچ غم و غصه ای ندارین.شما روز به روز بجه و بجه تر میشین تا اینکه تبدیل به یه نوزاد میشین.بعد 9ماه آخر زندگیتون رو در حالت شناور تو یه چشمه آب معدنی لوکس گرم و نرم با شرایط تهویه و تغذیه عالی سپری میکنین و دست آخر... دست آخر هم پایان عمرتون مصادف میشه با رسین به اوج لذت... فوق العاده است ! مگه نه ؟
وودی آلن سپتامبر 2005
* هرج و مرج محض ( داستانهای طنز از نویسندگان جهان/ وودی آلن . فرناندو سورنتینو . حسین یعقوبی ) - انتشارات مروارید 1387 - 264 صفحه – 4100 تومان
December 30، 2009
نشر چشمه و مروارید و جینگول و اون مداد رنگی درختیا و مهسا وحدت و اون استیک خوشمزه رو دوست دارم .
حتی پازل مونالیزا رو که هیج جا نداشت دوست دارم .
حتی کفشامو که داشت پامو درد میاورد دوست دارم .
حتی هوای ابری ِ عصر پنجشنبه رو دوست دارم .
با تو چه غریبه ام برای خودم تو این روزا .
-تـُرشم و گــَس . چه همه چیزم به همه چیزم میاد .
- داری منو میرسونی . من مست ِ تو و اون نمه بارونه و صدای مهسا وحدت داره که داره میخونه که
بیا بی تو صدا در سینه ام نیست * شکوه رنگ در آیینه ام نیست
رها کردم همه هستی خـــود را * که با تو سر کنم مستی خود را .
تو ، تو و تکه تکه های پازلت و عشق هم مثل مستیه و لبخند و من ، لبخند و تایید و اوهوم اوهوم کله تکون دادن .
- از من نشنیده بگیرین اما گاهی وقتا تنها راه لبخند آوردن به لب یه آدم بد اخلاق - خیلی خیلی بد اخلاق – یه انار ِ خوشگل ِ خوش رنگ ِ خوشمزه است .
- بــله . تو این روزا ، حتی گاهی حســود هم شدم . خب آدمم دیگه . چی کار کنم ؟ تمام ِ اون حرفا که گفتم اصلا و ابدا در وجود من حسودی نیست چرت ِ محض بود . من حسود شدم اما نذاشتم معلوم بشه ، نذاشتم تو بفهمی . معلوم بود ؟؟؟
- به من گفتی تا که دل دریا کن ، بند گیسو وا کن ، سایه ها ، رویا با بوی گل ها
که بوی گل ، ناله ی مرغ شب ، تشنگی ها بر لب ، پنجه ها در گیسو ، عطر شبنم
December 09، 2009
اینکه دقیقا ریز به ریز ِ چیزیو که میخوای ، میدونی برام خیلی جالبه . اینکه دقیقا میگی که دوست داری چی بخوری و چه موزیکی پخش بشه و نور ملایم و بوی عود و میخوای . اینکه تجسم میکنی و میخوای و ایمان داری که میشه .
این ایمانی که داری به خودت و دوست دارم .
- یعنی بیا بشین با هم داستان و از اول بگیم . که آره ، جونم برات بگه که ... یا آره ماجرا این جوری شروع شد که ...
تو بیا ، مردو نگی کن و بگو چی میگذره تو سرت .تحمل ِ این روزای ِ خوب و ندارم وقتی به یه وقتای ِ دیگه یی فکر میکنم .
من گفتم ؟ آره اصلا گفتم . آره جونم . من گفتم که همه چی آرومه . من گفتم که دنیا همین جوری که هست خوبه . من خیلی چیزا قبلا گفتم و بعد ها میگم اما الان ، الانی که دارم خودم به خودم میگم ، الانی که اینجوریم صــاف روبه روی خودم حس میکنم که ... ، حس میکنم که دیگه مرد ِ بازی نیستم . حس میکنم که همه چیزو همین جوری ثابت میخوام . که نمیخوام نباشی . که نمیخوام اونی و که بودم . الانم و عاشقم .
نباید میگفتم ؟ شاید .
نباید بخوام ؟ شاید .
شاید حق با تو باشه اما میگم و میخوام . میخوام بازی ِ تو رو انجام بدم . میخوام که بخوام و بشه اونی که میخوام . میخوام تجسم کنم و تحققشو ببینم .
هنوز گیجم تو احوال ِ خودم . دارم کلنجار میرم با روزگارم .
نپرس . آدم توضیح دادن ِ حالم نیستم . ببین . تو بغلت که بگیری منو ، تو چشام که نگاه کنی ، دستام و که بگیری ، نفسم و رو گردنت که حس کنی ، آروم آروم میفهمی چی میگم . چی میخوام . نپرس .
December 03، 2009
- این روزای استراحت و خوشحال و دست پخت ِ عالی ِ مامانو عاشــــــــقم .
- کتاب ِ در فاصله دو نقطه ی ایران درودی و میخونم و زلیگ و میل مبهم هوس و دنیای درون و عروس ِ مرده میبینم و کیف میکنم از حال ِ خوبی که دارم . انقدر انرژی ِ مثبت دارم که میتونم برای بقیه هم بفرستم . کسی نمیخواد ؟
- بوت منو میبره یه جایی . نمیدونم کجا . نمیدونم چرا .
عاشق ِ این روزای دیوونگیمم .
- دلم میخواد کنسرت ِ علیرضا قربانی برم خُوب . چرا کسی نمیاد باهام ؟؟؟
November 23، 2009
- متنفرم .
یعنی متنفرمــــا !
از اینکه مثل یه احمق یه sms پر از قربون صدقه رو برای رئیسم بفرستم متنفرم .
از سرما متنفرم .
متنفرم از اینکه 45 دقیقه سر میرداماد منتظر تاکسی باشم .
متنفرم از اینکه وقتی دارم محسن نامجو گوش میدم و دلم میخواد یه کمی پیاده راه برم ، از سرما نتونم .
متنفرم از اینکه هیچ کس نیومد باهام کنسرت روزبه نعمت اللهی .
متنفرم از اینکه وقتمو تنظیم کردم که برم فیلم صداها رو ببینم و دقیقا همون روز شهادت نمیدونم کی بود و سینما تعطیل بود و بعدشم دیگه اون فیلم و نداشت .
متنفرم از اینکه هنوز بوت تو مَشامَمِه (!) و دلم برات تنگ میشه بیشتر و گفتن هم نداره که نیستی . خیلیم نیستی .
دیگه هیچ وقت هم نمیای ، حتی یه ق... !!
- یعنی یه مسلمونی ، نا مسلمونی ، آدمیزادی ، کوفتی چیزی هست تو این دنیا که بیاد بشینه به من بگه که این اراجیفی که استاد مبانی هنر بهم میگه و من نمیفهمم و مثل بز نگاش میکنم یعنی چی . یعنی چی این نقطه ها ، خط ها ، این سطح ها و بافت ها . مفهوم آخه مگه داره یه دایره ی کوفتی ؟
November 20، 2009
میدون ونک
صورت خیس از بارون و سرخ از سرما
اخمالود .
- صبح
میدون ونک
بوی تو
بوی تو و بوی بارون و لبخند .
November 14، 2009
" تو از اون آدما هستی که ماتیک رو لبشون نمیمونه " !
- اون پازلی که ازش حرف میزنی برام جالب شده . گاهی وقتا خیلی بهش فکر میکنم . به این فکر میکنم که قطعه های پازل من چطوری قراره مرتب بشن ، اینکه هیچ وقتی سعی کردم کنار هم بچینمشون . به پازل بقیه آدم ها فکر میکنم و اینکه چه چیزایی برامون مشترک میتونه باشه .
- میگی معشوق خیالی دارم . آره ، دروغ چرا ؟ گاهی دارم . دوست دارم داشته باشم کسی و که اونجوری باشه که باید .
- یک روز که باشم مست ، لایعقل و ترد و سست ...
November 10، 2009
مینویسم که یادم بمونه که امروز چقدرچقدر چقدر خوب بودم.
که خیلی وقت بود انقدر خودمو دوست نداشتم.
که خیلی وقت بود انقدر لبخند واقعی نداشتم.
که خیلی وقت بود انقدر انرژی مثبت یه جا کسی بهم نداده بود.
که خیلی وقت بود انقدر حرف خوب نشنیده بودم .
که خیلی وقت بود انقدر آرامش نداشتم .
ممنونم ، ممنون .
November 08، 2009
- گاهی فکر میکنم که همه ی راه و اشتباه اومدم . تازگیا ، گاهی این تو سرم میچرخه . این فکر که اگه این کار و کرده بودم ، یه چیزی ، یه جوری بهتر میشد . از کارایی که کردم ناراحت نیستم ؛ از اونایی که نکردم ولی ...
- این روزای ِ من که داره سر ِ کار و تو کلاس و انقدر به هم ریخته و تند تند میگذره ؛ این روزا که یه فیلم و باید مثل یه سریال توی چند شب ببینم از بس که خستمه و خوابم میگیره ؛ این روزا که دارم خودم و میکشونم ببینم به کجا میرسه و هی از خودم نمپرسم خُب که چی ؟ این روزا که دیگه از درد ِ دل راننده خطی های میرداماد هم خبر دارم ؛ این روزا که غر میزنم و غر میزنم و غز میزنم ؛ این روزا هر جا کم آوردم انرژی تو دوباره حالم و خوب کرده . خوبم کردی ... میخندم و به این فکر میکنم که اگه اینو میدیدی - میخوندی چه جمله ای این آخر اضافه میکردی ((:
- عاشق این نکته ریز ریزام که یه هویی بهم میگی . عاشق اینم که همیشه یه چیزی داری واسه گفتن برام .
- آره عزیزم . هیچ چیز اتفاقی نیست . دیدی پاندا رو ؟
