۱۲ آبان ۱۳۹۵

و ترس

گاهی فکر می‌کنم که تا کجا، تا کِی خواستن من آدمی رو کنارم نگه‌داشته؟
از کجا اگه من پافشاری نمی‌کردم دل‌خواه نبودم؟

و جوابش درد داره.

۳۰ مهر ۱۳۹۵

یاس‌‌دوستان

تو گل‌خونه یاس رازقی بود و چمپا. 
گل کندم ازشون و بردم بو کرد. گفتم کدومو می‌خوای؟ گفت اینو؛ عربی‌تره بوش.

بله خب.
می‌دونستم رازقی دوست داره. می‌دونست به رازقی میگن یاس عربی؟

تو اسفند یادم بمونه بهش بگم ازش برام تو یه گلدون بخوابونه.

۲۹ شهریور ۱۳۹۵

لباس فرم؟

آرزومه که یه جایی کار و زندگی می‌کردم که صبح شومیز سفید و دامن پلیسه طوسیم رو می‌پوشیدم و می‌رفتم سر کار.
کفش هم با لباس فرم میاد؟
پاشنه بلند؟ تخت؟ یه چیزی مث کتونی؟ 
آرزوهای آدم گاهی عجیب غریبه.

۲۰ شهریور ۱۳۹۵

با لشکر غم

میشد براده‌ی بزرگ‌تری باشه.
میشد که با یه ذره قرمز شدن و قطره چشم ماجرا تموم نشه.
میشد هزار چیز دیگه، هزار جور دیگه حرکت کنن و من الان این‌جا نباشم.
هستم ولی.
و عکس‌هامون رو دارم می‌بینم.

۱۹ شهریور ۱۳۹۵

نیستی اما داری میبینی منو

شیشه‌ی محلول پاک کننده آرایش چشم رو تکون می‌دم. مایع بنفش و بی‌رنگ که یکی شدن رو پد می‌ریزم و می‌مالم رو پلک و بعدش رو لبم. حالا از مایع کرمی سفید رو پد دیگه‌ای می‌ریزم و آرایش باقی صورتم رو پاک می‌کنم و بعدش باز رو پلک و لب و مایع روغنی قبلی با مونده‌ی سیاهی‌ها و قرمزها میره.
از محلول بی‌رنگ خوشبویی روی پد سوم می‌زنم و هرچی مونده بود میره.
میرم دست‌هامو با صابون می‌شورم و خشک می‌کنم و برمی‌گردم جلوی آینه.
در کرم کوچیک دور چشمم رو باز می‌کنم و با نوک ناخنم کمی از کرم برمی‌دارم و دور چشم‌هام می‌مالم.
کرم بزرگ‌تر رو باز می‌کنم و بقیه صورتم رو کرم می‌زنم.
از کرم پمپی صورتی روی دستم می‌ریزم و میام تو تخت و پتو رو می‌کشم رو پاهام و پشت دست‌هام رو به‌هم می‌مالم و کرم رو پخش میکنم.
گذروندن ساعت‌ها سخته.
موبایلم رو برمی‌دارم.

۱۵ شهریور ۱۳۹۵

رعنا

تو ساندکلاد نوشتم رعنا. دنبال رعنایی می‌گشتم که تو فروشنده بود.
بعدش رعناهارو پخش کرد. رسید به اونی‌که ناصر وحدتی می‌خوند. نصفش هم نمی‌فهمیدم و اشکم میومد. شماها که می‌فهمیدش بوس بهتون.

۰۲ تیر ۱۳۹۵

دلتنگی به هزار شکل و بیشتر

کلاس که تموم شد، دلم نمی‌خواست چیزی که ساختم رو بذارم تو کیفم.
تا برسم به اتوبوس‌های تجریش فشارش دادم تو مشتم.
نشستم تو ماشین و دیدم هیچ کسی نیست که دلم بخواد نشونش بدم یا راجع‌به این‌که چطوری ساختمش یا کشیدمش یا بعداً می‌خوام چی‌کارش کنم باهاش حرف بزنم.
گذاشتمش تو جعبه‌ی قرمز ته کیف ابزارم.
هنوز همون‌جاس.

۰۱ تیر ۱۳۹۵

وردی که سی‌ساله‌ها می‌خوانند.

صاف بایست. انگشت شست روی زمین بمونه، چهار انگشت پاتو بیار بالا و باز کن و بذار رو زمین.
تمام وزنت رو توی کف پاهات پخش کن و تمام درد رو از تاول‌های پاهات توی تنت پخش کن.
بزرگ‌تر که میشی ضجه نمی‌زنی.
میشه درد، میشه تاول، میشه نفسِ تنگت، میشه هرچیزی که هرکسی نبینه و خنده‌ت که گشادتر میشه.

من می‌خندم.

۰۳ خرداد ۱۳۹۵

دلم از خاطره‌های بد جدا

دلم از اون بستنیا می‌خواد که شیر و میوه رو روی صفحه سرد هم‌می‌زنن
و
اون شبی رو که تو پارک پردیسان خوابیدیم و آسمون رو تماشا کردیم.