۲۱ مهر ۱۳۹۸

مفرح ذات و مایه حیات

زمانی که دارم این خط رو تایپ می‌کنم سه دقیقه از روز بیستم ماه مهر سال هزار و سیصد و نود و هشت گذشته.
باید یه خطی، نوشته‌ای، نشونی روی امروز می‌ذاشتم که بعد یادم بمونه کدوم روز از چه سالی بود که برای اولین بار این اتفاق افتاد.
اتفاق بهش می‌گن؟ نمیدونم چی میشه بهش گفت. توضیح بیشتری هم نمیدم که بتونید راهنماییم کنید و کلمه مناسبش رو بهم یاد بدید.
دوازده هزار و ششصد و پنجاه و سه روز، یعنی سی و چهار سال و هفت ماه و بیست و یک روز از عمرم گذشته و امروز وقتش بود.
اینو گوگل کردم البته. همین‌جوری سرخود که نمیدونستم. سرچ کردم ببینم چقدر گذشته و منتظر باقیش هستم.

ممنونم ازت.

۱۷ فروردین ۱۳۹۸

خامم هنوز

میگه آدمی به‌دست می‌آورد تا از دست بدهد.
گاهی حس می‌کنم اصرار به از دست دادن دارد تا این نوشته را ثابت کند.
"تا" را خیلی جدی گرفته است.
"آدمی" را خیلی جدی گرفته است.
نا ندارم.

۱۳ آذر ۱۳۹۷

از صب یارو داره میگه نوشدارو بعد مرگ فایده نداره، جانم باش.

آدم‌هایی که میان خونه‌م و خودشون رو صمیمی می‌دونن، عصبیم می‌کنن.
در یخچال رو باز می‌کنن که آب بردارن، به‌جای این‌که از من بخوان بهشون آب بدم.
در قابلمه‌ی دمکنی‌پیچیده‌ی غذا رو برمی‌دارن که ببینن ته‌چین چه شکلیه وقتی قبلش از من پرسیدن که شام چی داریم.
در دیگ خورش‌کرفس رو برمی‌دارن و بیخودی هم‌میزنن و تمام کرفس‌هارو له می‌کنن.
زنگ که می‌خوره، میرن درو باز کنن!

این کارهارو نکنین خونه‌ی من که میاین یا نیاین اصن که این خیلی بهتره.

۱۲ آبان ۱۳۹۷

نمی‌تونی نفس بکشی

تا حالا بین دوتا سنگ گنده موندی؟
دوتا هم شاید بیشتر، انگار که یه فضای سنگی که از همه‌طرف داره فشارت میده
و
تاریکه.
هی به مغزت میگی بشمره از ده تا یک.
هی نفس میکشی با شماره‌ها.
هی آرامش دریا و ساحل رو تصور میکنی و باز فکرت میره به اون ساحلی که توی پیاده‌روش، رو سکوهای سیمانیش، یه مردی دراز کشیده بود.


۲۰ مرداد ۱۳۹۷

۵ آگوست

چندثانیه فیلمه که نامجو داره سازشو کوک میکنه و صدای شما میاد که میگی دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا.

سد منجیل سلام!

دلم شمال می‌خواد.
نه که ساک جمع کردن. 
که بخوای چندساعتی بری قزوین و سر دوراهی راهتو کج کنی به منجیل، لنگرود، بری رشت یا انزلی یا لاهیجان که دوسش داری.
خنک باشه مثل همون‌ دفعه که با هم رفتیم.
فرمون ماشین و موزیکم دست خودت باشه.
منم زردآلو نصف کنم بذارم دهنت یا گردو پوست بکنم.
منم بگم آآآآخ چقد دلم شمال می‌خواست.
از همین حرفای معمولی، کارای تکراری که همه بلدن، همه می‌کنن.
فقط دلم شمال می‌خواد اون‌جوری که بلدی.

۲۲ بهمن ۱۳۹۶

حسرت همین‌قدر ساده است

عکس زن و مردی رو می‌بینم و نوشته زیر عکس میگه که دارن بچه‌دار میشن، دختر.
گفتم مدت‌هاست دل‌نازک شدم؟
اشک توی چشمام جمع میشه.

۰۱ دی ۱۳۹۶

۰۲ آذر ۱۳۹۶

طاقت من

مرد!
بیا سفر کنیم. هرجا.
شب باشه. داریوش می‌ذاریم و می‌خونیم باهاش و میریم. 
خواهش می‌کنم بیا سفر کنیم.