۰۲ آذر ۱۳۹۶

۰۱ آذر ۱۳۹۶

سنگ لعل شود در مقام صبر.من چی؟

بعد از این‌همه روزها که دیدیم و سال‌ها که گذروندیم،
شنیدن صدای کلید که توی قفل چرخید و در رو باز کرد و تو اومدی توی خونه -خونه‌ی خودت- عجیب غریب‌ترین بود.

۰۶ آبان ۱۳۹۶

الدفشن

تینیجرا، این عاشق تازه‌ها، برای همدیگه شعر می‌خونن؟ می‌نویسن؟
از آخرین باری که یه کسی برای معشوقش نوشته "باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم - تا به دام تو درافتم همه‌جا گشتم و گشتم" چقدر گذشته؟
این روزا چی مُده؟

۲۹ مهر ۱۳۹۶

تو مرا جان و جهانی

بی تو؟
انصاف نیست.

در پیرامون من همه چیزی به هیات او درآمده بود*

بردارم رو پیشونیم یا هرجایی که راحت دیده بشه، تتو کنم که "لطفاً نزدیک نشوید. به گه خوردن می‌افتید."
و از هر کس که دوست دارم دور شم چون ممکنه به تابلو توجه نکنن و خب آدم دوست نداره از کسی بشنوه که "گه خوردم"
و آدم چیه آخه؟ 


*احمد شاملو

۱۸ مهر ۱۳۹۶

جیره‌ی سه روزه یا بچش که همینم ازت می‌گیرن

همه کارای دنیا که نه
حتا خیلی از اونایی که می‌خواستیمم نه
اونقدی که زورمون رسید رو ولی کردیم.
و خندیدیم از ته دل و اشک ریختیم و لذت بردیم تا اونجا که نفس داشتیم و زندگی کردیم.
زورمون کم زور بود؟
جونمون لاجون؟
باقی عمرمون باقیه؛
اگه عمری مونده باشه.

۰۲ شهریور ۱۳۹۶

۰۱ خرداد ۱۳۹۶

مرغِ کُهِ طور

تازگی دچار حمله‌ی گریه میشم.
آره! کلمه‌ش واقعاً حمله‌س، چون تا یک ثانیه قبلش اثری از اشک نیست و بعد
هی اشک
اشک
تا چند دقیقه
و
همون‌طوری که اومده بود، میره.
امروز که پشت میزکارم نشسته بودم و داشتم نوار‌اره رو توی کمانش جامی‌انداختم و فکر می‌کردم چه خوب شد که غذا برای پرنده‌ها می‌ذارم و میان تو بالکن و آوازشون رو می‌شنوم، اشک اومد و خنده‌م گرفته بود به حالم.
برم به کارم برسم تا حمله‌ی بعدی

۰۶ اسفند ۱۳۹۵

تولدم مبارک

یه چیزایی رو به هوای یه چیزای دیگه تحمل می‌کنم.

مثلا امروز رو برای دیدن خنده‌ش بعد باز کردن کادو.

۱۲ آبان ۱۳۹۵

و ترس

گاهی فکر می‌کنم که تا کجا، تا کِی خواستن من آدمی رو کنارم نگه‌داشته؟
از کجا اگه من پافشاری نمی‌کردم دل‌خواه نبودم؟

و جوابش درد داره.

۳۰ مهر ۱۳۹۵

یاس‌‌دوستان

تو گل‌خونه یاس رازقی بود و چمپا. 
گل کندم ازشون و بردم بو کرد. گفتم کدومو می‌خوای؟ گفت اینو؛ عربی‌تره بوش.

بله خب.
می‌دونستم رازقی دوست داره. می‌دونست به رازقی میگن یاس عربی؟

تو اسفند یادم بمونه بهش بگم ازش برام تو یه گلدون بخوابونه.

۲۹ شهریور ۱۳۹۵

لباس فرم؟

آرزومه که یه جایی کار و زندگی می‌کردم که صبح شومیز سفید و دامن پلیسه طوسیم رو می‌پوشیدم و می‌رفتم سر کار.
کفش هم با لباس فرم میاد؟
پاشنه بلند؟ تخت؟ یه چیزی مث کتونی؟ 
آرزوهای آدم گاهی عجیب غریبه.

۲۰ شهریور ۱۳۹۵

با لشکر غم

میشد براده‌ی بزرگ‌تری باشه.
میشد که با یه ذره قرمز شدن و قطره چشم ماجرا تموم نشه.
میشد هزار چیز دیگه، هزار جور دیگه حرکت کنن و من الان این‌جا نباشم.
هستم ولی.
و عکس‌هامون رو دارم می‌بینم.

۱۹ شهریور ۱۳۹۵

نیستی اما داری میبینی منو

شیشه‌ی محلول پاک کننده آرایش چشم رو تکون می‌دم. مایع بنفش و بی‌رنگ که یکی شدن رو پد می‌ریزم و می‌مالم رو پلک و بعدش رو لبم. حالا از مایع کرمی سفید رو پد دیگه‌ای می‌ریزم و آرایش باقی صورتم رو پاک می‌کنم و بعدش باز رو پلک و لب و مایع روغنی قبلی با مونده‌ی سیاهی‌ها و قرمزها میره.
از محلول بی‌رنگ خوشبویی روی پد سوم می‌زنم و هرچی مونده بود میره.
میرم دست‌هامو با صابون می‌شورم و خشک می‌کنم و برمی‌گردم جلوی آینه.
در کرم کوچیک دور چشمم رو باز می‌کنم و با نوک ناخنم کمی از کرم برمی‌دارم و دور چشم‌هام می‌مالم.
کرم بزرگ‌تر رو باز می‌کنم و بقیه صورتم رو کرم می‌زنم.
از کرم پمپی صورتی روی دستم می‌ریزم و میام تو تخت و پتو رو می‌کشم رو پاهام و پشت دست‌هام رو به‌هم می‌مالم و کرم رو پخش میکنم.
گذروندن ساعت‌ها سخته.
موبایلم رو برمی‌دارم.

۱۵ شهریور ۱۳۹۵

رعنا

تو ساندکلاد نوشتم رعنا. دنبال رعنایی می‌گشتم که تو فروشنده بود.
بعدش رعناهارو پخش کرد. رسید به اونی‌که ناصر وحدتی می‌خوند. نصفش هم نمی‌فهمیدم و اشکم میومد. شماها که می‌فهمیدش بوس بهتون.