۰۲ تیر ۱۳۹۵

دلتنگی به هزار شکل و بیشتر

کلاس که تموم شد، دلم نمی‌خواست چیزی که ساختم رو بذارم تو کیفم.
تا برسم به اتوبوس‌های تجریش فشارش دادم تو مشتم.
نشستم تو ماشین و دیدم هیچ کسی نیست که دلم بخواد نشونش بدم یا راجع‌به این‌که چطوری ساختمش یا کشیدمش یا بعداً می‌خوام چی‌کارش کنم باهاش حرف بزنم.
گذاشتمش تو جعبه‌ی قرمز ته کیف ابزارم.
هنوز همون‌جاس.

۰۱ تیر ۱۳۹۵

وردی که سی‌ساله‌ها می‌خوانند.

صاف بایست. انگشت شست روی زمین بمونه، چهار انگشت پاتو بیار بالا و باز کن و بذار رو زمین.
تمام وزنت رو توی کف پاهات پخش کن و تمام درد رو از تاول‌های پاهات توی تنت پخش کن.
بزرگ‌تر که میشی ضجه نمی‌زنی.
میشه درد، میشه تاول، میشه نفسِ تنگت، میشه هرچیزی که هرکسی نبینه و خنده‌ت که گشادتر میشه.

من می‌خندم.

۰۳ خرداد ۱۳۹۵

دلم از خاطره‌های بد جدا

دلم از اون بستنیا می‌خواد که شیر و میوه رو روی صفحه سرد هم‌می‌زنن
و
اون شبی رو که تو پارک پردیسان خوابیدیم و آسمون رو تماشا کردیم.

۱۳ فروردین ۱۳۹۵

پریشانم پریشان آفریدند

دیشب از مهمونی برمی‌گشتیم، تو سرم بود که بیام این‌جا و بنویسم نمی‌دونم چی‌چی که یادم رفته.
عنوانش فقط مونده تو یادم.
انگار که همه‌ش همون.

۱۵ بهمن ۱۳۹۴

محال اندر محال اندر محال است.

گوشه‌ی لباسم روی صورت بچه‌ای بود که داشت از سینه‌م شیر می‌خورد
و
نگاه تو از ویزور دنبال شکل خوبی می‌گشت که ثبتش کنه.